سه شنبه دوم تیر 1388
همسفران یک جاده ویک دریا
در صميميت سيال كشتزارهاي وسيع اندم كه باران به خاكروبيشان نشسته
در راز آلود ترين نجواي بيشه و درختان به گاه ترنم جويباران
و در آسماني ترين آن هر طپش كه مرا و وتو را از درون به هم آوايي باران مي برد
شانه هايم را بر صبوري و پاهايم را بر قرار آن سفرمي خوانم
كه كوله بارم بر پشت وگوشها در مسير باد تا جرس كاروان نشسته ام
ديده را ديگر تاب نمناكي نيست
من و تو همسفران يك جاده و درياييم
قاصدك شميم گيسوان تو را دارد و آن عشق خفته بر نگاه آهوان يادگار مهرباني توست
تو دست گشوده و مي خوانيم
به نجوايي شاعرانه و من اسير بافته هاي درهم خويش
پيچيده در بال پروازم
گاه دلتنگ قاصدك ها و پرستو ها
تنها نگاه وخيالم به اوج مي نگرند
مي خواهيم مي خوانمت مي خواهمت
![]()
![]()
نوشته شده توسط مریم در ساعت 13:13 | لینک
|
