تبليغاتX
تفکروتجربه - دو شعر از شاعر..............
واما عشق.........

لــبـت نــه گـوید و پـیـداسـت مـیـگـویـد دلــــت آری

 که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

 دلت میآید آیـا از زبـانی ایـن همه شـیـریـن

 تـو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری

 نـمیرنجم اگــر بـاور نـداری عــشق نـابـم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

 چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من

 مـبـادا لحظه ای حـتی مــرا ایـنگونه پــنداری

 تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

 بــه شـرطی کــه مــرا در آرزوی خـویـش نــگـذاری

 چه زیبا میشود دنـیا برای مـن اگر روزی

 تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

 چه فـرقی مـیکند فـریـاد یـا پـژواک ، جان من

 چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

 اگـر چـه بـر صـدایـش زخــمــها زد تــیـغِ تـاتـاری

 اگـر چـه بـر صـدایـش زخــمــها زد تــیـغِ تـاتـاری

(۲)

 از خانه بيرون مي زنم اما كجا امشب

 شايد تو مي خواهي مرا در كوچه ها امشب

پشت ستون سايه ها روي درخت شب

مي جويم اما نسيتي در هيچ جا امشب

اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من

آخر چگونه سركنم بي ماجرا امشب

مي دانم اري نيستي اما نمي دانم

بيهوده مي گردم بدنبالت، چرا امشب ؟

هر شب تو را بي جستجو مي يافتم اما

نگذاشت بي خوابي بدست آرم تو را امشب

ها ... سايه اي ديدم شبيهت نيست اما حيف

ايكاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب

 اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من

آخر چگونه سركنم بي ماجرا امشب

هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز

حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه

بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب

گشتم تمام كوچه ها را ، يك نفس هم نيست

شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب

طاقت نمي آرم ، تو كه مي داني از ديشب

بايد چه رنجي برده باشم ، بي تو  تا امشب

اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من

آخر چگونه سركنم بي ماجرا امشب

محمد علی بهمنی

نوشته شده توسط مریم در ساعت 13:12 | لینک  |