ميگويند آرزويي كه به زبان آيد برآورده شدني نيست. ميگويند آرزو بايد هميشه در پستوي دل بماند تا آنكه برآورده شود. يعني در دلت بماند و آنقدر بخواهيش كه برآورده شود. . . و من آرزويي دارم آنقدر بزرگ و آنقدر دور كه خودم هم مانده ام در كار خودم و دلم كه چگونه تاب مياورد بار سنگين اين راز را و دم نميزند.
ميدانم كه ديگر تحمل ندارم كه وانمود كنم حرفي نيست, حديثي نيست, چيزي نيست. دلم دارد ميتركد زير اين همه فشار. . . و همينطور دائم صدايي در گوشم پچپچه ميكند كه گوش نكن به اين حرفهايي كه مال پيرزنهاي عهد بوق است. آرزو را همه بايد بدانند. بايد جار بزني. به آسمان و زمين. بايد به درگاه خدا فرياد كني تا همه بدانند. شايد دل كسي به رحم آمد و اتفاقي افتاد نه اينكه انقدر در تو در توي تاريك و ساكت قلبت نگهش داري كه كم كم فراموشش كني و از خيرش بگذري. فرياد كن. . . نترس. . . بخواه! داد بكش.....
سرم به دوران مي افتد و فكر ميكنم كه اگر راست باشد چه؟ اگر ساكت بمانم و برآورده نشود چه؟ همينطور كه فكر ميكنم تمام قوايم توي حنجره ام جمع ميشود و جراتي پيدا ميكنم براي فرياد. براي خواستن. همينكه دهن باز ميكنم تا زمين و زمان را به لرزه درآورم وحشت به سويم هجوم مي آورد و تو دهني محكمي ميخورم. . .
نه! نه! نكند نبايد بگويم. نكند بگويم و همه چيز خراب شود.
حال خوبي ندارم از اين همه بي اطميناني.
دودلي دردي است كه ميتواند ذره ذره نيست و نابودت كند بي آنكه كه بفهمي. چشم وا ميكني و ميبيني همه چيزت شده دو شقه و هر شقه ات افتاده يك گوشه اي و به همين سادگي شده اي هيچي.
و باز به آرزويم فكر ميكنم. شايد اگر خود تو آرزويم را بداني مشكل حل شود و من از اين بار جان كاه نجات پيدا كنم.
سينه ام دارد ميتركد. ميترسم كار دست خودم و آرزويم بدهم.
فكر ميكنم كه چطور بايد رازم را به تو بگويم. نميخواهم طوري بفهمي كه خجالت بكشم. نميخواهم دور شوي وقتي كه رازم را ميفهمي.
همينطور كه پرسه ميزنم چشمم به قاصدكي ميافتد. ميروم پيشش و رازم را در گوشش ميگويم و روانه اش ميكنم پيش تو. ميگويم طوري بگو انگار خودت راز دلم را فهميدي. چرخي ميخورد و چند دور دور شانه هايم ميچرخد. از راز من هيجان زده شد. انگار آرزویم شده آرزویش. برايش بوسه ميفرستم. با نگاهم از اينكه تاب آورده و به خاطر من راه درازي را در پيش گرفته قدرداني ميكنم. كم كم از جلو چشمانم دارد دور ميشود. دلم سبك شده.
رازت را كه تقسيم ميكني آسوده ميشوي. مثل زودپزي ميشوي كه موقع پختن براي اينكه نتركد بخارش هر از چندگاهي فسي ميكند و ميزند بيرون. و من دیگر نمیترسم که بترکم.
چشمم به دنبال قاصدك بود كه دور میشد. ناگهان بادي وزيد. كسي در باد زوزه ميكشيد. . . انگار دنبال راز من میگشت. میخواست آرزویم را بداند. داشت قهقه ميزد به من و قاصدك و راز آرزوی من كه هر لحظه ميرفت تا برملا شود. زل زده بودم به قاصدك كه در دست باد بالا و پايين ميرفت و لب باز نميكرد. ميفهميدم كه چه حالي دارد از شكنجه اي كه ميشود. شلاق باد به تنش فرو ميامد و دم نيزد. فريادم در گلويم خشك شده بود.
قاصدك ميرفت كه لب باز كند و باد رازم را به همه جا بكشاند. توي دلم التماس كردم. تحمل كن. نگو. . .
باورم نميشد. قاصدك ديگر مقاومت نكرد. خودش را به دست باد سپرد و در يك لحظه به هزاران تكه تقسيم شد و بعد ديگر هيچ چيز نبود. . . تکه تکه در دست باد گم شد.
باد ايستاد. خسته و خشمگين از اين ناكامي نگاهي انتقامجو به چشمانم انداخت و راهش را گرفت و رفت.
و من هنوز ايستاده ام و به قاصدك فكر ميكنم. ميدانم كه اين فداكاري به خاطر رازم بوده. ميدانم هر كه رازم را بشنود به خاطرش همه كار ميكند تا به تو برساندش.
و من باز دارم فكر ميكنم كه با آرزویم چه كنم . . .
![]()
![]()
