چند روزی بود که نمیدونم چرا همه چیزا یه لحظه درست میشد وچند لحظه بعد خراب میشد یه لحظه یه عقیدهای درست میشد وچند لحظه بعد خراب میشد بزرگ تر از اینها بزرگتر های آدما واونایی که دوروبرند نیز یه کارایی میکردند وبعد چند لحظه بعدخرابش میکردند.همه جو گیر میشدن بعد از تو جو در عرض چند ثانیه بیرون می آمدند.کسی نبود ی حرف درستو حسابی بزنه وهمه چیز وهمه شرایطو بسنجه وبعد یه نظر بده وهمه را ساکت کنه.تازگیا با آدمایی روبرو شدم که برخلاف تصوراتم بودن.انگار کسی صبور نیست انگار همه جوگیرن .انگار جو عجیبی هست هیچ کس هم کاری نمیکنه نمیگم کسی پاشه وبرا همه کار کنه نه!ولی چرا چند نفر جمع نمیشن ووحدتی در کار نیست.بچه بودم عجله میکردم که مثل بزرگترها بشم چون فکر میکردم همه بزرگترها خوبن!بچه بودم تو کلاس بهمون یاد میدن که خوب باشیم مثل بزرگترها ولی دریغ از اینکه بزرگترها هم مثل ما بچه ها با هم در حال دعوا کردن هستند.امروز تو کلاسم بچه ها سر هیچ وپوچ با هم دعوا میکردن واز حریم خودشون دفاع میکردن وبعضی وقتها از من بزرگتر از خودشون کمک میخواستن.یه لحظه یادم افتاد که ما بزرگترها سر هیچ وپوچ خودمون دعوا میکردیم.البته این هیچ وپوچ برا هر کسی یه دنیاییه.ولی حرف من اینجاست که بعد از اینکه دعوامونو کردیم بعدش میگیم که گذشت دیگه ولی هیچ وپوچ بود هی !چه دورانی داشتیم.خودشم میگیما که هیچ وپوچ بود ولی با یان حال برا بچه ها وکوچکتر از خودمون هم اونقده بزرگش میکینم که نگو.با ااینکه اونقده تجربه داریم ولی بازم درکش وتفکرشو نداریم چون در اونجا به یه تصمیمه عمیق نرسیدیم.البته بگما همیشه نمیشه اینطوری شد چون با این دفعه8مسئله اساسی روبرو بودم که تو هر 8تاش شکست خوردم.واعتماد به نفسمو از دست دادم.خواهش میکنم از بزرگتر ها که همه چیزو بزرگش نکن خودمم یاد گرفتم که بزرگش نکنم بعد از رسیدن مزه گزشو حس میکنیم...
