تبليغاتX
دردوغم عشق

دردوغم عشق

خیلی منتظرتم
::::::::::::::میشود:::::::::::

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود

در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها؛

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

بال در بال پرنده، دست در دست نسیم؛

ساقه های هرزه این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از "کاش می شد" هم نبود

هرچه بود

احساس بود و

عشق بود و

یاس بود

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت10:43توسط مریم |
....::دل باخته::...

به تو دل باخته ام, میدانم

کار سختی دارم

ولی ای دوست بدان

نگذارم هرگز یک قدم را به عقب

فاصله گرچه زیاد است ولی

گرمی عشق تو در قلب من است

من به دنبال طلا نیامده ام

به تو دل باخته ام

که تو دل پاکترین لطف سحرگاه منی...

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت10:40توسط مریم |
صدا کن مرا ...................

مهربان.صداكن مراصداي توخوب است.صداي توتك نوايي است كه دركوچه تاريك

زندگي بادل زيستن يعني چه؟؟؟ صداي توسبزينه آن گياه عجيبي است كه درانتهاي

صميميت خزان مي رويد.

معشوق بزرگ است وخاصيت عشق همين است من از

طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهاي

تنها نشسته ام وبه افقي تكراري خيره مانده ام خاطرات دور آرام.آرام پيش مي ايند

وازكنارم عبورمي كنندبه باغچه نگاه مي كنم.

گلهاي سوسن برايم شعرمي خوانند.

دلم مي گيرد.گوياكسي مي خواهد پنجره راببندد سقف روي سرم سنگيني مي كند

شانه هايم تحمل هواراهم ندارند چقدرآفتاب اشكبارمي تابد.چقدرروز رقيق است

گوياكسي مي خواهدفردارا باخود ببرد.گوياكسي مي خواهد خاطرات مراپاك كند

گوياكسي مي خواهدمراازمن بگيرد!!!

روزهايم تند تند هاشورمي خورند دراين

صبح خسته كه به كبودي ميزندحوصله ي حرف هاهم سررفته است!!!

مي خواهم درستايش توآوازبخوانم مي خواهم انقدر قدبكشم كه ستاره هاروي شانه

هايم بنشينند.مي خواهم ازشيشه هاهم بي رياترشوم شوم.

 كاش مي دانستي كه بي تو

بغض روي بغض مي نشيند.

كاش مي دانستي كه فرصتهاچون شهاب مي روند ومي

گذرند وانسان باپلك برهم زدني پيرمي شودآنقدر پيركه عشق وراستي هم جا نتوان

پيداكنند مي دانم اين واين كلمات حرفي براي گفتن ندارندامابگذار دمي در گوشه ي

چشمان زيبايت بياسايم.ازروزگارخسته ام.ازبهارخسته ام.ازتنهايي خسته ام.

بادهاي

مغرورشانه ام را شكسته اند.طوفان آرزوهايم را به يغمابرده است.كاش خورشيدي

برروح قطبي من فرودبيايد***كاش مرانيزازنگاه تونصيبي بود*** كاش دلم انقدر

كوچك نبود***

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت11:11توسط مریم |
انتظار............درد.......................

این حزن زمزمه ی انتظارست

جاری درتپش ثانیه ها

که توانرانفس میپنداری

حیات چیزی نیست جزا انتظار

انتظار گذر دیوانه وارلحظه ها

لحظه هایی که ذهنش

مملواز عصر یاس توست.......

 وچرخش رعداسای عقر بکها

له بودنم را به تمسخر گرفته

گویی انها نیز میدانند

سنگینی زمان را بر دوش خسته ام

وقتی تنها مونسم

یادخیس نگاه توست...........

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت0:36توسط مریم |
غم دل.............

به تومی اندیشیدم وعمرم به زوال رفت       ازداغ غم دل به تو،این چند برزبان رفت

در خرمنگه دل آتش عشق تو فتاد       خانه ی دل بسوخت وجانانم به فنارفت

جفا کم کن،ندیدنت مرا دیوانه کرد       دل به سوی دیدنت به کاشانه ی یار رفت

چشمان تو مشکی وفریبنده و پرسو       از نیم رخ بدیدم ودل بر دام صیاد رفت

روز سپیدم با آن دو ستاره ی سیاه       تیره شدوشب،دل بی گداربا عشق درآب رفت

دل سرزبان آمدو ازعشق توبگفت       زبان سرخ گشودم وسرسبزم بر بادرفت

ازتو به خدا شکوه وناله کم نکنم       کزبوسیدنت عشق خدا هان ازکف رفت........

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت23:42توسط مریم |
خیلی دلتنگتم

من بی تو هیچم تو باورم نکن

خیسم زگریه تنهاترم نکن

عاشق نبودم تا با تو سر کنم آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم تو بمون که بی تو غصه میخورم

اگه دل به تو نبستم  اگه این منم که هستم    

ولی از هوای گریه ات پرم

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو

تو بمون که آشیا نه ام تویی

به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره  اگه عاشقم بها نه ام تویی

دل کنده بودم از هم زبونیت

دل خون نکردی از من نشونیت

 من پا کشیده ام از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت

اگه هم زبون نبودم

اگه مهربون نبودم چه کنم دل این دل شکسته رو

اگه سرد ومرده بودم اگه پر نمی گشودم  به تو بستم این دو بال خسته رو

اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو

تو بمون که آشیا نه ام تویی

 به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره  اگه عاشقم بها نه ام تویی .......................

 

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت0:14توسط مریم |
کلبه انتظار.........

یه کلبه دور از همه کس ،واسه من، تو واسه ما

یه جای دنج وخلوتی....

یه جایی دور از آدما....

 یه باغچه از گلهای رز .....

بارون پشت پنجره،آتیشو چایه تازه دم،رفتن تا اوج خاطره

یک زندگی شادشاد.....

 بهت بگم دوسم داری؟بهم بگی خیلی زیاد.................................................................................

 مرغ و خروس مزرعه،یه زندگی سبز وپاک.........

شیرین ترین روزای عمر باشیم به هم دیگه هلاک............

مهمونامون باشن گلا،قناریاوبلبلا، همسایه هامون سبزه ها واقاقیا وسنبلا......

صابخونمون خدای خوب 

اون که همیشه یاوره

حلاحل زندگیش هرکی از اوغافله......

خدای من تو میدونی دلم به تو بسته شده،خودت میدونی که دلم از زندگی خسته شده.....

مدد کن ای خدای خوب این همه خواب به آب نشه،آرزوهای شیرینم به تلخی سراب نشه.................    

.......................................   مدد کن ای خدا...............................................

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت18:42توسط مریم |
انتظار لب دریا.....

لب دریا رو به موجا روی نیمکت،تک وتنها    

                             توی رویا با خیالت زندگی رو زنده هستم....

لب دریا،عین موجا باز به یادت می خروشم

                           تا بفهمی خیلی وقت اینجا منتظر نشستم .....

                  لب دریا انتظارت چه قشنگه

                 همه آب،انتظارت چه قشنگه

دریا بازم منو فریاد می زنه،

                                میگه خشگی جای موندن دیگه نیست

بیا دریایی شو تا ماهی باشی

آخه ماهی توی آب زندونی نیست....

                

                            لب دریا..........................

                            لب دریا............................

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت18:41توسط مریم |
به تمام دنیا میگم دوستت دارم.......

هرروز برات یه دونه مینویسم که به یادتم اگر چه میدونم منم آدمم ویه روز خسته میشم تا اونجا که بتونم برات مینویسم...............ولی سعی میکنم دیگه پیشت برنگردم ومنتظر خواهم نشست ولی هر جا برم انتظارمو به همه میگم به مرغ وخروس تا بلندترین پل دنیا خواهم گفت....................آره امر مسلم بود بهتر از تو هم تو زندگیم بیاد ولی تو.............ولی دوس داشتم وقتی پیش همیم همه چیزو فراموش کنیم ولی نمیشد باشه به این روزا هم منتظرم..................

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت18:40توسط مریم |
امروز با خنده خداحافظی کردیم.....
عزیزم ما برای یه ماه از هم خدا حافظی کردیم ولی سعی میکنم دیگه نیام چون هیشکی رازی نیست ما به هم برسیم تا وقتی خدا شرایط را درست کتد.............واقعا دیگه کاری  از دست ما ساخته نیست ما تمام تلاشمونو کردیم.................
+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت21:15توسط مریم |
...........خواستن..............

همسفران یک جاده ویک دریا

در صميميت سيال كشتزارهاي وسيع اندم كه باران به خاكروبيشان نشسته

در راز آلود ترين نجواي بيشه و درختان به گاه ترنم جويباران

و در آسماني ترين آن هر طپش كه مرا و وتو را از درون به هم آوايي باران مي برد

شانه هايم را بر صبوري و پاهايم را بر قرار آن سفرمي خوانم

كه كوله بارم بر پشت وگوشها در مسير باد تا جرس كاروان نشسته ام

ديده را ديگر تاب نمناكي نيست

من و تو همسفران يك جاده و درياييم

قاصدك شميم گيسوان تو را دارد و آن عشق خفته بر نگاه آهوان يادگار مهرباني توست

تو دست گشوده و مي خوانيم

به نجوايي شاعرانه و من اسير بافته هاي درهم خويش

پيچيده در بال پروازم

گاه دلتنگ قاصدك ها و پرستو ها

تنها نگاه وخيالم به اوج مي نگرند

مي خواهيم مي خوانمت مي خواهمت

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت13:13توسط مریم |
هفت ستاره.......

خواب دیدم تو آسمون پیدا شدی،رنگ مهتاب توی خواب ما شدی

بی هوا مثل شهاب توآسمون برق چشمات زد و رسوا شدی

هفت ستاره قرض دادم به آسمون تا برام از تو بیارن یه نشون

نا امیدم از زمینو بعد از این بستم امید دلم به آسمون

یه ستاره واسه بختم که پی عشق تو رفتم

یه ستاره واسه ی دل که تو بردی شده مشگل

یه ستاره واسه آشتی دیگه برگرد منو کشتی

یه ستاره واسه خنده نرخ شادی مگه چنده

یه ستاره پر بوسه که دلم بی تو نپوسه

یه ستاره پر امید واسه هر کس که تورو دید

یه ستاره پر رویا که قشنگه با تو دنیا

یه ستاره پر رویا چه قشنگه با تو دنیا

من همه دارو ندارم پیشه تو ارزونیه

تو کدوم مرامو مذهب عشق به این گرونیه

هفت ستاره ی دلم تو آسمون گروی یه عشق آسمونیه

ماه خبر اورده از اون بالاها هفت شبانه روزه که مهمونیه

آسمونم شده عاشق تو به خیالش به همین آسونیه

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت13:12توسط مریم |
دو شعر از شاعر..............

لــبـت نــه گـوید و پـیـداسـت مـیـگـویـد دلــــت آری

 که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری

 دلت میآید آیـا از زبـانی ایـن همه شـیـریـن

 تـو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری

 نـمیرنجم اگــر بـاور نـداری عــشق نـابـم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری

 چه میپرسی ضمیر شعرهایم کیست آنِ من

 مـبـادا لحظه ای حـتی مــرا ایـنگونه پــنداری

 تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

 بــه شـرطی کــه مــرا در آرزوی خـویـش نــگـذاری

 چه زیبا میشود دنـیا برای مـن اگر روزی

 تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری

 چه فـرقی مـیکند فـریـاد یـا پـژواک ، جان من

 چه من خود را بیازارم چه تو خود را بیازاری

 اگـر چـه بـر صـدایـش زخــمــها زد تــیـغِ تـاتـاری

 اگـر چـه بـر صـدایـش زخــمــها زد تــیـغِ تـاتـاری

(۲)

 از خانه بيرون مي زنم اما كجا امشب

 شايد تو مي خواهي مرا در كوچه ها امشب

پشت ستون سايه ها روي درخت شب

مي جويم اما نسيتي در هيچ جا امشب

اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من

آخر چگونه سركنم بي ماجرا امشب

مي دانم اري نيستي اما نمي دانم

بيهوده مي گردم بدنبالت، چرا امشب ؟

هر شب تو را بي جستجو مي يافتم اما

نگذاشت بي خوابي بدست آرم تو را امشب

ها ... سايه اي ديدم شبيهت نيست اما حيف

ايكاش مي ديدم به چشمانم خطا امشب

 اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من

آخر چگونه سركنم بي ماجرا امشب

هر شب صداي پاي تو مي آمد از هر چيز

حتي ز برگي هم نمي آيد صدا امشب

امشب ز پشت ابرها بيرون نيامد ماه

بشكن قرق را ماه من بيرون بيا امشب

گشتم تمام كوچه ها را ، يك نفس هم نيست

شايد كه بخشيدند دنيا را به ما امشب

طاقت نمي آرم ، تو كه مي داني از ديشب

بايد چه رنجي برده باشم ، بي تو  تا امشب

اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من

آخر چگونه سركنم بي ماجرا امشب

محمد علی بهمنی

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت13:12توسط مریم |
.............@ساختن@............

نمی بازم به بی رنگی به کوه و معبر سنگی
به پاییز و غروب عصر دلتنگی نمی بازم
نمی سازم من خاکی سرایی با دل شاکی
تو دنیایی که خالی مونده از پاکی نمی سازم

اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم
که باختم من
اگر باید بسازم کلبه ی عشق و تو دستای تو می سازم
که ساختم من
اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم
که باختم من
اگر باید بسازم پیکر عشق و تو دنیای تو می سازم
که ساختم من

نیازم را بده پاسخ که دلگیرم
اسیر وسوسه های نفس گیرم
نگاهم کردی و بستی به زنجیرم
نگیر از من نگاهت رو که می میرم !

اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم
که باختم من
اگر باید بسازم کلبه ی عشق و تو دستای تو می سازم
که ساختم من
اگر باید ببازم من به گرمای نفسهای تو می بازم
که باختم من
اگر باید بسازم پیکر عشق و تو دنیای تو می سازم
که ساختم من

نیازم را بده پاسخ که دلگیرم
اسیر وسوسه های نفس گیرم
نگاهم کردی و بستی به زنجیرم
نگیر از من نگاهت رو که می میرم !

اگر باید ببازم من به چشمای تو می بازم
که باختم من
اگر باید بسازم کلبه ی عشق و تو دستای تو می سازم
که ساختم من !

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت13:11توسط مریم |
...............آرزوی من.........................

ميگويند آرزويي كه به زبان آيد برآورده شدني نيست. ميگويند آرزو بايد هميشه در پستوي دل بماند تا آنكه برآورده شود. يعني در دلت بماند و آنقدر بخواهيش كه برآورده شود. . . و من آرزويي دارم آنقدر بزرگ و آنقدر دور كه خودم هم مانده ام در كار خودم و دلم كه چگونه تاب مياورد بار سنگين اين راز را و دم نميزند.

ميدانم كه ديگر تحمل ندارم كه وانمود كنم حرفي نيست, حديثي نيست, چيزي نيست. دلم دارد ميتركد زير اين همه فشار. . .  و همينطور دائم صدايي در گوشم پچپچه ميكند كه گوش نكن به اين حرفهايي كه مال پيرزنهاي عهد بوق است. آرزو را همه بايد بدانند. بايد جار بزني. به آسمان و زمين. بايد به درگاه خدا فرياد كني تا همه بدانند. شايد دل كسي به رحم آمد و اتفاقي افتاد نه اينكه انقدر در تو در توي تاريك و ساكت قلبت نگهش داري كه كم كم فراموشش كني و از خيرش بگذري. فرياد كن. . . نترس. .  . بخواه! داد بكش.....

سرم به دوران مي افتد و فكر ميكنم كه اگر راست باشد چه؟ اگر ساكت بمانم و برآورده نشود چه؟ همينطور كه فكر ميكنم تمام قوايم توي حنجره ام جمع ميشود و جراتي پيدا ميكنم براي فرياد. براي خواستن. همينكه دهن باز ميكنم تا زمين و زمان را به لرزه درآورم وحشت به سويم هجوم مي آورد و تو دهني محكمي ميخورم. . .

نه! نه! نكند نبايد بگويم. نكند بگويم و همه چيز خراب شود.

حال خوبي ندارم از اين همه بي اطميناني.

دودلي دردي است كه ميتواند ذره ذره نيست و نابودت كند بي آنكه كه بفهمي. چشم وا ميكني و ميبيني همه چيزت شده دو شقه و هر شقه ات افتاده يك گوشه اي و به همين سادگي شده اي هيچي.

و باز به آرزويم فكر ميكنم. شايد اگر خود تو آرزويم را بداني مشكل حل شود و من از اين بار جان كاه نجات پيدا كنم.

سينه ام دارد ميتركد. ميترسم كار دست خودم و آرزويم بدهم.

فكر ميكنم كه چطور بايد رازم را به تو بگويم. نميخواهم طوري بفهمي كه خجالت بكشم. نميخواهم دور شوي وقتي كه رازم را ميفهمي.  

همينطور كه پرسه ميزنم چشمم به قاصدكي ميافتد. ميروم پيشش و رازم را در گوشش ميگويم و روانه اش ميكنم پيش تو. ميگويم طوري بگو انگار خودت راز دلم را فهميدي. چرخي ميخورد و چند دور دور شانه هايم ميچرخد. از راز من هيجان زده شد. انگار آرزویم شده آرزویش. برايش بوسه ميفرستم. با نگاهم از اينكه تاب آورده و به خاطر من راه درازي را در پيش گرفته قدرداني ميكنم. كم كم از جلو چشمانم دارد دور ميشود. دلم سبك شده. 

رازت را كه تقسيم ميكني آسوده ميشوي. مثل زودپزي ميشوي كه موقع پختن براي اينكه نتركد بخارش هر از چندگاهي فسي ميكند و ميزند بيرون. و من دیگر نمیترسم که بترکم.

چشمم به دنبال قاصدك بود كه دور میشد. ناگهان بادي وزيد. كسي در باد زوزه ميكشيد. . . انگار دنبال راز من میگشت. میخواست آرزویم را بداند. داشت قهقه ميزد به من و قاصدك و راز آرزوی من كه هر لحظه ميرفت تا برملا شود. زل زده بودم به قاصدك كه در دست باد بالا و پايين ميرفت و لب باز نميكرد. ميفهميدم كه چه حالي دارد از شكنجه اي كه ميشود. شلاق باد به تنش فرو ميامد و دم نيزد. فريادم در گلويم خشك شده بود.

قاصدك ميرفت كه لب باز كند و باد رازم را به همه جا بكشاند. توي دلم التماس كردم. تحمل كن. نگو. . .

باورم نميشد. قاصدك ديگر مقاومت نكرد. خودش را به دست باد سپرد و در يك لحظه به هزاران تكه تقسيم شد و بعد ديگر هيچ چيز نبود. .  . تکه تکه در دست باد گم شد.

باد ايستاد. خسته و خشمگين از اين ناكامي نگاهي انتقامجو به چشمانم انداخت و راهش را گرفت و رفت.

و من هنوز ايستاده ام و به قاصدك فكر ميكنم. ميدانم كه اين فداكاري به خاطر رازم بوده. ميدانم هر كه رازم را بشنود به خاطرش همه كار ميكند تا به تو برساندش.

و من باز دارم فكر ميكنم كه با آرزویم چه كنم . . .

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت13:9توسط مریم |
فقط ده دقیقه...............

رفتم و كنارش نشستم و به همان جايي كه او نگاه ميكرد نگاه كردم. بعد از ده دقيقه بلند شد و رفت. ده دقيقه ي بعد يكي ديگر آمد و كنار من نشست و به همان جايي كه من نگاه ميكردم نگاه كرد. بعد از ده دقيقه بلند شدم و راه افتادم كه بروم دستم را گرفت و گفت: من اشتباه تو رو تكرار نميكنم. دستش را فرو برد لاي موهاي پشت سرم و چنگشان زد. سرم را كشيد طرف صورتش و آرام زمزمه كرد: دوستت دارم بيشتر از ده دقيقه...

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت13:7توسط مریم |
زیباترین ها.................

زیباترین تصویری که در زندگانیم دیدم،نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود ...

زیباترین سخنی که شنیدم، سکوت دوست داشتنی تو بود...

زیباترین احساساتم، گفتن دوست داشتن تو بود ...

زیباترین انتظار زندگیم، حسرت دیدار تو بود ...

زیباترین لحظه زندگیم، لحظه با تو بودن بود ...

زیباترین هدیه عمرم، محبت تو بود ...

زیباترین تنهاییم، گریه برای تو بود ...

زیباترین اعترافم . . . . 

عشق تو بود . . .

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت13:2توسط مریم |
ای کاش.........ولی انتظار............

دیوار خانه ی تو اگر کوتاه تر بود
دزد می شدم

می آمدم پاورچین پاورچین
کفش هایت را تمیز می کردم
اتاقت را رفت و روب
لباس هایت را جا به جا
صبحانه ات را آماده..
.
.
.
بعد
دست هایت را غرق بوسه می کردم و
به جای همه ی دزدهای مجنون
نشانی ام را می گذاشتم و
می رفتم
.
.
.
من اگر دزد بودم
آه
دیوار خانه ی تو اگر کوتاه تر بود..

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت12:58توسط مریم |
خیلی دوستت دارم...................

عشق را با تو می شناسم ، زندگی را با تو زیبا میبینم

اگر گهگاهی چند خطی می نویسم به عشق تو است

و اگر اینک نفس می کشم و زندگی میکنم به خاطر وجود

تو هست هم نفسم !

ای تو که مرا عاشق خودت کردی ، نمی دانی که چقدر

دوستت دارم ، نمیدانی که با تو چه آرزو هایی در دل دارم ...

اگر از عشق تو می نویسم ، به عشق تو است ، و با وجود تو

عشق برای من پاک و مقدس است ......

بعد از تو دیگر طلب عشق را از خدای خویش نخواهم کرد !

تو هامن معنای واقعی یک عشق پاک هستی، تو همان

چشمه محبتی هستی که در قلب من می جوشی و به

قلبم نیروی عشق را می دهی !

با تو مجنون تر از مجنونم ! بی تو باور کن که می میرم !

اگر تو به زیبایی گل ها ، به پاکی و زلالی دریا ، به لطافت

شبنم روی گل ها دوستت دارم ...

ای تو به بلندی کوه ها ، به درخشندگی ستاره ها ، به گرمی

خورشید ، به وسعت دشت عشق دوستت دارم...

ای تو هم نفس من ، طلوع زندگیم، تک ستاره آسمان

تاریک قلبم دوستت دارم...

ای تو که مرا اسیر قلب مهربانت کردی ، مرا در این

دنیای عاشقی دربه در کردی ، باور کن بی تو میمیرم !

مرا تنها نگذار ، تا ابد با من بمان ، نگذار که اشکهایم از این

چشمهای بی گناهم روانه شود ، نگذار دوباره این

قلبی که تو را دیوانه وار دوست دارد بشکند ، نگذار دوباره

مثل یک دیوانه تنها در این دنیای بی محبت در به در شوم

با من بمان ای مظهر زیبایی ها و ای همسفر جاده زندگی ام !

ای که تو مرا در قلب مهربانت اسیر کردی ، به من

محبت و عشق برسان و بدان که من تنها به عشق تو زنده ام

آنگاه که تو پا به این فلب تنهای من گذاشتی  ، زندگی ام رنگ

سبز بهار را به خود گرفت و آن شبهای بی ستاره ام با آمدن تو

ستاره باران شد  و دروازه سوخته قلبم گلباران شود...

آنگاه که تو با حضورت خوشبختی را در قلبم تضمین کردی

باغ سوخته قلبم تبدیل به فصل بهار دلها شد ...

عزیزم خیلی دوستت دارم ، بیشتر از آنچه که تصور می کنی

دوستت دارم و به انتظارت تا لحظه مرگم نیز خواهم نشست

تا بیایی و مرا با خود به جایی ببری که با هم و در کنار هم

زیبا ترین و عاشقانه ترین زندگی را داشته باشیم...

 

+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت12:53توسط مریم |
چشم براهتم......

نمیگم دلت یه رنگه،نمیگم دل تو سنگه،من میگم اگه تو باشی همه

                                                دنیا قشنگه      

                              نمیگم مجنونتم من،نمیگم دیوونتم

                                                  من                                             

                            میگم اگه تو باشی واسه تو یه همدمم من  

نمیگم دلم اسیره،نمیگم پیش تو گیره،من میگم اگه نباشی دلم از غصه

                                                    میمیره

                         نمیگم عاشقت هستم،نمیگم دل به تو بستم

                         من میگم اینو بدونی چشم به راه تو نشستم

                                                 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت19:29توسط مریم |